چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:38 |
لینک
|
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
aebadi.blogfa.com
خلاصه مطلب : گرمای تابستان شیراز خورشید را از آسمان بر سرم فرو
می ریخت . به خانه ای که تنها در آن زندگی می کردم بر می گشتم با چند قرص نان و
اندکی کالباس و خیار شور در دست. سگی سیاه و خسته و سنگ خورده و ضرب دیده در سایهء
اندکی که چراغ برق به او میداد ایستاده بود و نفس نفس زنان با وحشت مرا می دید که
از دور نزدیکش می شدم . چشمش را به چشمم دوخت . احساس کردم با نگاهش می گوید تو
دیگر نزن .. مطمئن بودم از دست کسانی که او را به جرم سگ بودن به سنگ بسته بودند به
کوچهء خلوت ما پناه آورده بود . مهربانانه نزدیکش شدم . دوستی را در قدمهایم دید و
نگریخت . هر دو گرسنه بودیم . تکه ای کالباس را در آوردم و میهمانش کردم . چند لحظه
ای نگاهم کرد. مردد بود از دیدن انسانیت در وجود یک انسان . ناباورانه به دندان
گرفت و خورد . و باز قطعه ای دیگر . یک لقمه خودم و یک لقمه برای سگ زخمی و لاغر و
سیاه . غذایمان که تمام شد نوازشش کردم و براه افتادم. همقدمم شد. با فاصله ای که
شاید به حرمت من نگاه داشته بود. تا در خانه همراهی ام کرد. دلم نیامد تشنه رهایش
کنم. در را باز نگه داشتم تا درون حیاط خانه بیاید . کاسه ای آب آوردم و مقابلش
نهادم. نوشیدنش روزهای تشنگی ام در سلول انفرادی ام را برایم زنده می کرد که گاه
حتی در حسرت یک جرعه آب گرم بودم . سپاسگزارانه نگاهم کرد و گوشه ای زیر سایهء
دیوار نشست. چند ساعتی گذشت . هوا رو به خنکی می رفت و کوچه شلوغتر شده بود. جایی
برای نگهداری اش نداشتم . در را باز کردم و گفتم که برو . بی هیچ شکایتی بیرون رفت
. با نگاهم تا مسافتی بدرقه اش کردم. ناگهان ایستاد . برگشت و نگاهم کرد . به سمتم
دوید . انگار که چیزی را جا گذاشته بود. چند قدم مانده به من ایستاد و به چشمانم
خیره شد. احساس کردم می خواست حرفی را بزند که هنگام رفتنش فراموش کرده بود بگوید .
در چشمانش می خواندم که داشت صادقانه به من می گفت از تو ممنونم . نشستم و دستم را
بسویش دراز کردم . نزدیکم آمد و با بینی اش دستم را بویید و نوازش کرد . و بعد با
شتاب دور شد و رفت . و دیگر ندیدمش .. از آنروز چندین سال گذشته است و من هنوز
شرمندهء محبت و قدرشناسی آن سگ سیاه و خسته و بی پناهم . اخلاصی که به عمرم در هیچ
انسانی ندیده ام .
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:33 |
لینک
|
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:48 |
لینک
|
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391
به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ،
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:3 |
لینک
|
چهارشنبه سی ام فروردین 1391
رفته بودم فروشگاه .. يكي از اين فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تبليغ نشه براش ! يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم! جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد .. پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چندتا از جنسها افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون! من كف بُر شده بودم. بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش! پيرمرده با اين قيافه :| منو نگاه كرد و گفت: عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون تُخم سگ اسمش سيامكه
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:59 |
لینک
|
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391
سلام

پاركي در شهر قونيه كه مقبره مولانا و موزه آن در آنجاست و اين پارك مقابل محليست كه به شمس تبريزي منسوب مي كنند.

اردوي ۲۱ روزه نهاد نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه ها . من كنار طاهري نشسته ام با پيراهن سورمه اي و دستم هم زير چانه ام است .

جلسه با رييس كانون نويسندگان مسلمان بوسني و هرزگوين . من مثل هميشه كنار طاهريم . پشت سر ما خانم دكتر مريم اجاره دار و خانم مهندس زهرا پيشگاهي فرد نشسته اند.

قرايت فاتحه اي براي معلم شهيد انقلاب بر مزارش . بعيد ميدانم از ميليون هاي ايراني كه در سال هاي اخير به سوريه رفته اند افراد زيادي موفق شده باشند با سر سختي ديوانه واري كليد دار مقبره دكتر شريعتي را بيابند و موفق شوند داخل اين اتاق كوچك به زيارت كسي نايل شوند كه بزرگترين انديشه هاي انقلابي را در ايران پروراند و پراكند و توفيق تدفين در سرزمين خود را نيافته است.
در مسير بازگشت از سربرنيتسا به سارايوو با گروهي از نوجوانان بوسنيايي برخورد كرديم كه فوتبال بازي ميكردند . ما هم تيمي داديم كه ننگ فوتبال شد از بس كه گل خورديم . منم دروازه بان بودم . عجب استعدادي داشتند در فوتبال ! در اون دور دورا هم دختراشون داشتند هندبال بازي ميكردند . خوب شد با اونا بازي نكرديم والا حيثيت هندبال رو هم بر باد مي داديم !
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:47 |
لینک
|
شنبه بیست و ششم فروردین 1391
سلام .اين مطلب رو از جايي برداشتم :
"جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره
پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم...
جوان به
پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم
چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت
که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند......
و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری
را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!"
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:30 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
سلام . عكس بالا مربوط به زمانيست كه دوران اول سربازيم را گذراندم . اگر چه كه در ركن يك پادگان قلعه مرغي تهران خدمت مي كردم اما گروه سرودي تشكيل دادم و ... . اين همون گروهه !

براي يك برنامه دانشجويي به شهركرد رفتيم و بعد ما را براي گردش به دشت لاله واژگون بردند . بعدها فهميدم كه گردنه چهارزبر ما هم لاله واژگون زيادي دارد اما غريب مانده است .

دشت لاله واژگون از راست : مهندس عليرضا طاهري عزيز ؛ اكبر عطري ؛ دكتر محمد زارعي ؛ مهندس اميد اماني ؛ راننده ؛ دكتر ؟ استاد ادبيات دانشگاه شهركرد ؛ از بچه هاي انجمن اسلامي دانشگاه شهركرد و محمود قمشال .

گورستاني در بوسني و هرزگوين . در تصوير مهندس فرشيد گلزاده از بچه هاي دانشگاه شريف سر به گريبان برده است . باور زيبايي كه مردم مسلمان بوسني نسبت به مرگ داشتند و دارند حيرت زا بود!

خانقاه : يكي از مراكزي كه ميراث فرهنگ و ادبيات ايراني در قلب اروپاست . دانستن چند بيت از حافظ يا مولانا بسيار براي اينان فضيلت محسوب ميشود . پس از اينكه پيرمرد كه بزرگ متصوفه بود چند خطي شعر فارسي خواند دوست خوبم مهندس رئوف طاهري كه دستي در عرفان و تصوف دارد شروع به خواندن اشعاري كرد و در عكس : پشت سر من از چپ تصوير كوچكي از سراج الدين ميرداماديست و كنار او داود كرمي است . گلزاده كنار پيرمرد سنج كوچولو ( اسمش نميدونم چي بود) ميزند.

سوريه ؛ زينبيه ؛ ديوار آرامگاه دكتر علي شريعتي . مراسمي به ياد ماندني برگزار كرديم و تابلوي ياد بودي به خط خودم تهيه و در داخل آرامگاه جاي گذاشتيم . فايل صوتي آن را اگر پيدا كردم شايد زماني روي وبلاگم بگذارم . در عكس علي صادقي و امير ميردامادي و مهدي فخرزاده كنار من ايستاده اند.
فكر كنم براي امروز كافي باشد
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:56 |
لینک
|
یکشنبه بیستم فروردین 1391
سلام . سعی می کنم از امروز عکس هایی از گذشته ام بگذارم . اگر لازم ببینم توضیحی هم در مورد بعضی از عکس ها خواهم گذاشت :

من كه معلومم . روبروي من مهندس اميد اماني است و پشت سر ما مهندس احمد فرجي . در كنار ما هم بار و بنه نوروزي ماست مثل آجيل و شيريني و نوشابه و البته پياز !
مهدي برادرم اولين نفر از راست كنارش آقاي ابوالفتحي نفر سوم شهريار پسر دايي ام و كنار خودم امير .

در يكي از نشست هاي دانشجويي : نفر اول از راست دكتر محمد رضا زارعي ؛ نفر ته ميز مهندس احمد فرجي ؛ نفر اول از چپ حسن حضرت زاده فوق ليسانس حقوق و وكيل ؛ اكبر عطري فوق ليسانس علوم سياسي و نفر سوم علي صادقي فوق ليسانس حقوق . دوستان ديروز ؛ ياد باد آن روزگاران ياد باد .

نفر اول از راست سراج الدين ميردامادي ؛ نفر وسط دكتر مجيد فراهاني و نفر سمت چپ تجسم اخلاق و ادب و دينداري مهندس عليرضا طاهري .
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:57 |
لینک
|
شنبه نوزدهم فروردین 1391
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:49 |
لینک
|