تبليغاتX
عبرت بي اعتبار

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 14:38 | لینک  | 

Language Bookmark aebadi.blogfa.com

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:33 | لینک  | 


سه‌شنبه ۶ مهٔ ۲۰۰۸

آقای شهردار این تصاویر را دیده اید؟

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.
آقای شهردار این تصاویر را قبلا دیده اید؟
تصاویر کودکانی که بخاطر آتش سوزی در مدرسه و به خاطر نبود بخاری گازی و امکانات گرمایشی مناسب به این شکل افتادن ...
آیا ما کم حافظه شده ایم؟ آیا جناب شهردار یادی از این عزیزان کرده اند؟
آیا کمک به مردم روستایی و به دور از امکانات مملکت خودمون از بذل بخشش برای کشورهای دیگه واجب تر نیست؟
و خیلی پرسش های بی پاسخ دیگه ...




ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده

ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستايي از توابع شيراز

رضا حقيقي دانش آموز حادثه ديده


دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده
نظافت دستان نرگس حيدري دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي بخاري نفت سوز توسط مادر



نرگس برای عکاس نمی‌خندد

برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌های چوبی در دست که در آن ‌چهره‌هایی متفاوت از تصویر فعلی‌اشان را نشان‌ می‌داد، آتش به دلمان زد.
عمق نگاه نافذشان شرمسارمان کرد که چرا نباید یک بخاری استاندارد در کلاسشان می‌بود، و انگشت‌های ذوب شده‌ نرگس در کنار کتاب فارسی کلاس سوم ما را ناخودآگاه به یاد حسنک کجایی، تصمیم کبری، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگیز دیگر این دوره انداخت.
نمی‌دانیم وقتی به درس پترس فداکار می‌رسند، چه تصویری از انگشت پترس در ذهنشان شکل خواهد گرفت و حتی نمی‌دانیم آیا به خاطر گرمی مشعل دهقان فداکار، او را دوست می‌دارند.
دخترکان و پسرکانی با قاب‌های بزرگ در دست که حسرت و رنج در چشمانشان موج می‌زند، بچه‌هایی که رنگ نداشته دیوار خانه‌اشان حکایت از جیب خالی والدینشان برای هزینه‌های سرسام‌آور درمان دارد و نمی‌دانیم چرا تا به امروز گره‌های چروک چهره‌‌هایشان که قرار بود ترمیم شوند، هنوز باز نشده است و این پرسش که آیا در میان سیل پزشکان این مرز و بوم کسی حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمی برای صورتکان این بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول کرده است.
نرگس در روستایشان می‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان می‌دود تا شاید با سر و صدای مرغ و خروس‌های خانه بتواند اندکی خود را تخلیه کند.
نرگس در کنار دیگر بچه‌های قربانی غفلت ما در کنار بچه‌های روستا برای گرفتن یک عکس حاضر می‌شود اما او برای عکاس نمی‌خندد.
نرگس دفتر مشقش را باز می‌کند، به زحمت و با کمک دست دیگر مداد سیاه را در دست می‌گیرد و در سطر اول می‌نویسد: ای کاش کلاسمان آتش نمی‌گرفت

پ.ن : خیلی از دوستان عنوان داشتن که میخوان به هر شکل ممکن به این عزیزان کمک کنند من اطلاعات کاملی ندارم از این عزیزان اما شاید اطلاعات زیر به کمک تون بیاد:
این کودکان ساکن روستای درودزن مرودشت از توابع شیراز و استان فارس هستند
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:48 | لینک  | 

به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ، 
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .


به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،
 گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!


به قـــولِ مایکل اسکوفیلد
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:3 | لینک  | 

رفته بودم فروشگاه .. يكي از اين فروشگاه بزرگا , اسم نميبرم تبليغ نشه براش ! يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم! جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد .. پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه. دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چندتا از جنسها افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون! من كف بُر شده بودم. بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش! پيرمرده با اين قيافه :| منو نگاه كرد و گفت: عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون تُخم سگ اسمش سيامكه
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 10:59 | لینک  | 

سلام

قونيه تركيه

پاركي در شهر قونيه كه مقبره مولانا و موزه آن در آنجاست و اين پارك مقابل محليست كه به شمس تبريزي منسوب مي كنند.

اردي مشهد

اردوي ۲۱ روزه نهاد نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه ها . من كنار طاهري نشسته ام با پيراهن سورمه اي و دستم هم زير چانه ام است .

كانون نويسندگان بوسنيايي

جلسه با رييس كانون نويسندگان مسلمان بوسني و هرزگوين . من مثل هميشه كنار طاهريم . پشت سر ما خانم دكتر مريم اجاره دار و خانم مهندس زهرا پيشگاهي فرد نشسته اند.

بر مزار معلم

قرايت فاتحه اي براي معلم شهيد انقلاب بر مزارش . بعيد ميدانم از ميليون هاي ايراني كه در سال هاي اخير به سوريه رفته اند افراد زيادي موفق شده باشند با سر سختي ديوانه واري كليد دار مقبره دكتر شريعتي را بيابند و موفق شوند داخل اين اتاق كوچك به زيارت كسي نايل شوند كه بزرگترين انديشه هاي انقلابي را در ايران پروراند و پراكند و توفيق تدفين در سرزمين خود را نيافته است.

دروازه بان 

در مسير بازگشت از سربرنيتسا به سارايوو با گروهي از نوجوانان بوسنيايي برخورد كرديم كه فوتبال بازي ميكردند . ما هم تيمي داديم كه ننگ فوتبال شد از بس كه گل خورديم . منم دروازه بان بودم . عجب استعدادي داشتند در فوتبال ! در اون دور دورا هم دختراشون داشتند هندبال بازي ميكردند . خوب شد با اونا بازي نكرديم والا حيثيت هندبال رو هم بر باد مي داديم ! 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 9:47 | لینک  | 

سلام .اين مطلب رو از جايي برداشتم :

"جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم...
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند...... و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ،

پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت: چرا نگاه میکنید، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!!"


نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:30 | لینک  | 

دوران سربازي

سلام . عكس بالا مربوط به زمانيست كه دوران اول سربازيم را گذراندم . اگر چه كه در ركن يك پادگان قلعه مرغي تهران خدمت مي كردم اما گروه سرودي تشكيل دادم  و ... . اين همون گروهه !

دشت لاله واژگون

براي يك برنامه دانشجويي به شهركرد رفتيم و بعد ما را براي گردش به دشت لاله واژگون بردند . بعدها فهميدم كه گردنه چهارزبر ما هم لاله واژگون زيادي دارد اما غريب مانده است .

دشت لاله واژگون با دوستان

دشت لاله واژگون از راست : مهندس عليرضا طاهري عزيز ؛ اكبر عطري ؛ دكتر محمد زارعي ؛ مهندس اميد اماني ؛ راننده ؛ دكتر ؟ استاد ادبيات دانشگاه شهركرد ؛ از بچه هاي انجمن اسلامي دانشگاه شهركرد و محمود قمشال .

  گورستان

گورستاني در بوسني و هرزگوين . در تصوير مهندس فرشيد گلزاده از بچه هاي دانشگاه شريف سر به گريبان برده است . باور زيبايي كه مردم مسلمان بوسني نسبت به مرگ داشتند و دارند حيرت زا بود!

خانقاه

خانقاه : يكي از مراكزي كه ميراث فرهنگ و ادبيات ايراني در قلب اروپاست . دانستن چند بيت از حافظ يا مولانا بسيار براي اينان فضيلت محسوب ميشود . پس از اينكه پيرمرد كه بزرگ متصوفه بود چند خطي شعر فارسي خواند دوست خوبم مهندس رئوف طاهري كه دستي در عرفان و تصوف دارد شروع به خواندن اشعاري كرد و در عكس : پشت سر من از چپ تصوير كوچكي از سراج الدين ميرداماديست و كنار او داود كرمي است . گلزاده كنار پيرمرد سنج كوچولو ( اسمش نميدونم چي بود) ميزند. 

آرامگاه دكتر شريعتي

سوريه ؛ زينبيه ؛ ديوار آرامگاه دكتر علي شريعتي . مراسمي به ياد ماندني برگزار كرديم و تابلوي ياد بودي به خط خودم تهيه و در داخل آرامگاه جاي گذاشتيم . فايل صوتي آن را اگر پيدا كردم شايد زماني روي وبلاگم بگذارم . در عكس علي صادقي و امير ميردامادي و  مهدي  فخرزاده كنار من ايستاده اند.

فكر كنم براي امروز كافي باشد

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 12:56 | لینک  | 

سلام . سعی می کنم از امروز عکس هایی از گذشته ام بگذارم . اگر لازم ببینم توضیحی هم در مورد بعضی از عکس ها خواهم گذاشت :

 فرودگاه استانبول و منتظر پرواز به سارايوو

من كه معلومم . روبروي من مهندس اميد اماني است و پشت سر ما مهندس احمد فرجي . در كنار ما هم بار و بنه نوروزي ماست مثل آجيل و شيريني و نوشابه و البته پياز !

خوابگاه اقدسيه دانشگاه علامه طباطبايي 

مهدي برادرم اولين نفر از راست كنارش آقاي ابوالفتحي نفر سوم شهريار پسر دايي ام و كنار خودم امير .

صرف شام در دانشگاه تربيت معلم

در يكي از نشست هاي دانشجويي : نفر اول از راست دكتر محمد رضا زارعي ؛ نفر ته ميز مهندس احمد فرجي ؛ نفر اول از چپ حسن حضرت زاده فوق ليسانس حقوق و وكيل ؛ اكبر عطري فوق ليسانس علوم سياسي و نفر سوم علي صادقي فوق ليسانس حقوق . دوستان ديروز ؛ ياد باد آن روزگاران ياد باد .

كنفرانس مطبوعاتي تحكيم

نفر اول از راست سراج الدين ميردامادي ؛ نفر وسط دكتر مجيد فراهاني و نفر سمت چپ تجسم اخلاق و ادب و دينداري مهندس عليرضا طاهري .

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 11:57 | لینک  | 

سلام . مطلب زیر از سایت خبری انتخاب آورده شده است . علاوه بر مطالعه آن بد نیست دوستان رزومه ای از دکتر عباسی خطیب زبر دست !دانشمند مسلمفیلسوف شهیرو استرتژیست طراز اول جهان را پیدا کنند . لازم است یادآوری کنم فقط چند روز پیش از سقوط حکومت بعث در عراق ایشان در تلویزیون نظریه ای استراتژیکی داد و گفت در شش ماه آینده ارتش آمریکا در عراق زمینگیر میشود و ویتنام .... ! این در حالی بود که آمریکا در حال هلی برد کردن یک لشکر کامل به فرودگاه بغداد بود . خدا رحم کند اگر در وقوع یک بحران ایشان بخواهد طراح استراتژیک سیاست های ما باشد :

"پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

ریشه های تحجری که امام خمینی (ره) در سخنانش بارها و بارها بر آن تاکید کرده بود، با قدرت گرفتن برخی طیف ها بار دیگر در حال برگ دادن است و به نظر می رسد یکی از نمودهای عینی این اتفاق، اظهاراتی است که توسط برخی اشخاص دارای سطح سواد نامشخص بیان می شود و آراء فلاسفه و عارفان جهان اسلام که هم اکنون شاگردان شاگردانشان نیز نظریه پرداز هستند، به کلی زیر سوال برده می شود و در این میان نسبت های ناروایی نیز به برخی علما الصاق می شود و در این میان آنچه تکان دهنده است، سکوت نهادهای مسئول در پاسخگویی به این قبیل اشخاص است.

 

به گزارش سرویس فرهنگی «بازتاب»؛ اظهارات عجیب اخیرا منتشره به این شرح است:«قطعا اگر مرحوم طباطبایی و مطهری میدانستند موضوع فلسفه ماده اولیه است هیچگاه بحث فلسفه اسلامی را مطرح نمی کردند. فلسفه اسلامی آکنده از التقاط هست و نمی تواند نجات بخش باشد... حکمت متعالیه ملاصدرا هزار و یک اشکال درآن هست که اگر بگویید اسلام است به قرآن و اسلام نسبت داده اید... اگر شما سرتاسر بدایه نهایه مرحوم طباطبایی را بخوانید به ایمانتان اضافه می شود؟!... اسلام چیزی به نام فلسفه ندارد. فلسفه یعنی دوستداری دانش و اصلا ربطی به عقلانیت ندارد و عقلانیت قرآنی چیز دیگر است. فارابی، ابن سینا، ملاصدرا تا فلاسفه امروزی همه اشتباه کردند. فلسفه نه حکمت است و نه عقلانیت... امام خمینی درس صدرایی خوانده ولی از صدرایی بودن عبور کرده و صدرایی نیست.این حجم چند صد هزار دقیقه ای تلویزیونی آقای جوادی یک نفر بگوید در جامعه اثرش چه بوده است؟! هرکجا گفتند ما حاضریم مناظره کنیم و با همان تکنیکی که در بدایه و نهایه است ثابت می کنیم که اینها نمی توانند کاری کنند... .»

 

اینها نوشته های یک چهره شاخص در حوزه فلسفه همچون علامه طباطبایی یا شاگردانش چون دکتر حسین نصر یا دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی یا یک فیلسوف مطرح مشرق زمین با تفکرات فلسفی پست مدرن نیست، بلکه اظهارات شخصی است که در زمینه های مختلف ادعاهای گزاف می کند و  ناپختگی هایش نیز در بسیاری اوقات مایه شادی و مفرح شدن اوقات شنوندگان را فراهم می سازد. این اظهارات توسط حسن عباسی، شخصی که یک ایرانی دروغگوی فراری از ایران او را کسینجر اسلام خوانده و عباسی هم این ماجرا را جدی گرفته، طرح شده و این مسئله با توجه به اظهارات پیشین عباسی تعجب برانگیز نیست؛ اما حسرت برانگیز هست. چرا که در این کشور حتی اگر درباره یک طیف دون پایه نیز صحبت شود، برخوردهای متعددی محتمل الوقوع است، اما شخصی که دقیقاً جایگاه مشخصی ندارد، تریبون به دستش داده می شود تا تمامی فلاسفه اسلامی و حتی فلسفه اسلامی را زیر سوال ببرد و حرکت چهره هایی چون آیت الله جوادی آملی را خنثی و ناتوان بخواند!

 

 

وقتی امثال حسن عباسی توسط عده ای از رفقایش با روشهای نامعمول پر و بال داده می شوند، به تلویزیون آورده می شوند و یا  پروفسور {به معنای کسی که دکترای تخصصی اش را اخذ کرده و دهه ها با چاپ ده ها جلد کتاب و مقاله "علمی پژوهشی"، مدارج استادیاری، دانشیاری و بالاخره استاد تمامی را طی کرده} خوانده می شوند، چنین اعتماد به نفس کاذبی به وجود می آید که چنین شخصی امثال آیت الله جوادی را به مناظره دعوت کند یا علامه طباطبایی، مردی که جهان پس از او دیگر رنگ چون او را ندید و شاگردش شهید آیت الله مطهری را به به عدم درک بدیهی ترین مسائل فلسفی متهم کرده و خودش را در حد سقراط و  افلاطون و ارسطو بالا ببرد. اینها بیش از آنکه از نفهمیدن در بیان نشات گرفته باشد، از ریشه های تحجری نشات می گیرد که امام درباره آنها بارها گفته بود.

 

امام (ره) در این باره در پیام خود خطاب به روحانیت و علما فرموده بودند: «اینها افکار جماعتى است که به «مقدسین» معروفند؛ و در حقیقت «مقدس نما» هستند نه مقدس. باید افکار آنها را اصلاح کنیم، و تکلیف خود را با آنها معلوم سازیم؛ چون اینها مانع اصلاحات و نهضت ما هستند و دست ما را بسته ‏اند... شما باید نشان دهید که در جمود حوزه ‏هاى علمیه آن زمان که هر حرکتى را متهم به حرکت مارکسیستى و یا حرکت انگلیسى مى‏ کردند، تنى چند از عالمان دین باور دست در دست مردم کوچه و بازار، مردم فقیر و زجر کشیده گذاشتند و خود را به آتش و خون زدند و از آن پیروز بیرون آمدند... یاد گرفتن زبان خارجى، کفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرک به شمار می رفت. در مدرسه فیضیه فرزند خردسالم، مرحوم مصطفى از کوزه‏اى آب نوشید، کوزه را آب کشیدند، چرا که من فلسفه مى‏ گفتم. تردیدى ندارم اگر همین روند ادامه مى‏ یافت، وضع روحانیت و حوزه‏ ها، وضع کلیساهاى قرون وسطى می ‏شد.» و البته این گروه تنها مشکل امام نبودند، بلکه این گروه بر علامه طباطبایی نیز فشار می آوردند تا آنجا که علامه درس فلسفه را تحت این فشارها تعطیل و تدریس عرفان خود را محدود کرد.

 

با این حال آنچه تکان دهنده بود، نوع واکنش به این اظهارات است که در چند روز اخیر از عباسی منتشر شد و در اتفاقی جالب توجه، افکارعمومی موضع گیری جدی نشان نداد تا این پرسش مطرح شود که نکند خدای نکرده این تفکرات در حال ریشه دواندن است و برخی با سکوتشان در قبال این انحرافات در حال جان بخشیدن به این تفکرات هستند! با این حال نگاه های مردمی به این اظهارات نسنجیده با نقدهای متعددی همراه بود که حکایت از گلایه مندی نسبت به سپرده تریبون به امثال این شخص داشت که حد و اندازه خود را نمی شناسد و حد و مرزی نیز برای خود و رفقایش قائل نیست. با همه این مسائل، به سبب مکرر بودن از این دست اظهارات که البته این بار بیش از حد غیرقابل قبول بوده، تلاش شد از کنار این اظهارات بی سر و ته عبور کرد و اجازه مطرح شدن امثال این شخص را با نقدش هم نداد.

 

اما این شخص که به نظر می رسد با به میان کشیدن اشخاص بزرگ سیاسی و در فاز جدید مذهبی درصدد مطرح کردن خودش است، این بار پا را فراتر حد ممکن گذاشت و اظهاراتی بیان کرد که طرح مبسوطش مایه شرمندگی است.

 

عباسی در فیلمی که به تازگی در رسانه های اینترنتی منتشر شده، می گوید: برای علامه حلی شب اتفاقی افتاد که نیمه شب پدر و مادرش را بیدار کرد و به خانه همسایه برد و دختر همسایه را همان نیمه شب برایش عقد کردند، چون دیگر مجرد بودنش حرام بود(!) و بر همین اساس نتیجه گیری می کند که باید جهادی بشود و جوانان از پانزده سالگی ازدواج کنند. حتی اگر به فرض بعید اظهارات عباسی صحیح باشد که در هیچ یک از منابع جدی تاریخی به آن دست نیافتیم، علامه حلی در زمان حمله مغول به ایران می زیسته که شرایط تشکیل زندگی بسیار راحت بوده و اصلاً یکی از عواملی بوده که باعث شده پادشاه مغول ها به شیعیان علاقمند شود و امروز قرن ششم هجری قمری نیست و به جز این علامه حلی پیش از بلوغ، به درجه مجتهد مسلم رسیده بوده اما چند تن از نوجوانان پانزده ساله ما به بلوغ فکری رسیده اند، چه رسد به اجتهاد علمی و فقهی؟!

 

اگر قرار بر این مثال زنی ها باشد، لابد نعوذ بالله رسول خدا (ص) که در 25 سالگی با حضرت خدیجه(س) ازدواج کردند یا حضرت علی (ع) که در 24 سالگی با حضرت فاطمه (س) میثاق ازدواج بستند، درک کمتری از علامه حلی داشته اند؟! آیا باید عده ای که شناخت کاملی از فقه و اصول اسلامی ندارند، در این باره نظر بدهند و اینچنین ابتدایی ترین مسائل را برای به کرسی نشاندن حرفشان به بازی بگیرند؟  حقیقتاً چرا عده ای آزادند که هرچه دلشان می خواهد و تصور میکنند درست است بگویند و بسیاری مسائل را زیر سوال ببرند و این آزادی برای برخی دیگر در دسترس نیست؟!"
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت 8:49 | لینک  |